شاید جنگ خاتمه یافته باشد، اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار!، این غفلتی که من وتو را در خود گرفته است، ظلمات قیامت است.

 

آنگاه که آسمان انفطار یابد و ستارگان پراکنده شوند، آنگاه که دریاها شکافته شوند و انسانها سر از قبر بردارند، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند.

 

یا ایها الانسان، چیست آنچه تو را فریفته و بر آفریدگارت غره داشته است؟ آفریدگاری که تو را آفریده است و استوار داشته و بر این صورت پرداخته است. اما حاشا و کلا که شما روز جزا را تکذیب می کنید، حال آنکه او بر شما نگهبانانی گماشته است کراماً کاتبین.

 

می دانند که چه می کنید. ابرار در نعیم اند و فجار در جحیم... ابرار در بهشت اند و بدکاران در دوزخی که روز جزا به آن وارد خواهند شد... و حتی لحظه ای از آن غیاب نخواهند یافت. و تو چه می دانی که روز جزا چیست؟ و باز تو چه می دانی که روز جزا چیست؟ آن روزی که کسی را بر دیگری اختیاری نیست! و فرمان هر چه هست، خاص خداست.

 

اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ او را چشم ظاهر نیست و آنان را چشم باطن و از این میان تو خود بگو که کدامیک کورند؟ « صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لا یعقلون»

 

چشم بگشا و ببین که چگونه آخرالزمان سر رسیده است و گفته های پیامبر(ص) در حجة الوداع تعبیر یافته... و فساد برّ . بحر را پر کرده است!

 

برادرم!

 

چشم بگشا و ببین که از کجا می گذری!

 

ای شمس جهان آراء تو کجا و این بیغوله تاریک کجا؟ و چگونه ای تمثیل دردناک فراهم آمده است، تو کجا و این بازار مکاره شیطان کجا؟

 

و مگر نه این که آن بخارات شیمیایی جهنمی که چشم تو را بازگرفته اند، در کارخانه های همین شهر و شهرهایی چنین(شهرهای آلمان و دیگر کشورهای غربی) ساخته می شوند؟

 

شمس جهان آراء به میهمانی موش های کور آمده است و آنان درنمی یابند، و اصلاً چگونه دریابند وقتی که چشمان باطن شان کور است و هیچ چیز را جز خود و اهواء خود نمی بینند؟

 

اگر نه جانبازی که چشمان ظاهرش را اسلحه مرگباری کور کرده است که در کارخانه های اینان ساخته می شود. حجتی است که خداوند بر آنان تمام کرده است.

 

کجاست وجدان بیداری که چشم بدین عبرت باز کند؟ جانبازی که چشمان خود را در اقامه عدل باخته است و استقرار احکام خدا بر زمین... و اما این سخنان آن همه از این دیار مرگ زده و ساکنانش دور است که کسی بیدار نمی شود« و ما انت بمسمعٍ من فی القبور».

 

مردگان خفته در قبرستان اهواء نفس، اسیران سیاه چال های شهوات... ساکنان دیار ظلمت جاودانه اند.

 

منجی بشر و بشیر عشق را، آری بسیجی جانباز را در شهر کوران باور نخواهند کرد، اگر نه آنان را می گفتم که شفای کور دلی خویش را از تو بخواهند. از تو که حدقه چشمانت خالی است، اما چشمان باطنت سرشار از شهود هفت آسمان و زمین است...

 

ای منجی بشر، بشیر عشق، بسیجی!

 

تو کجا و اینجا کجا؟ این غربی ترین مغرب حقیقت بر گستره ی سیاره ی رنج... اینجایی که خفتگانش را جز نهیب مرگ چیزی بیدار نخواهد کرد... جز مرگ و صور اسرافیل.

 

آنگاه که آسمان انفطار یابد و ستارگان پراکنده شوند.

 

آنگاه که دریاها شکافته شوند و انسانها سر از قبرها بردارند، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند... یا ایها الانسان! چیست آنچه تو را فریفته است و بر پروردگارت غره داشته است؟ و تو چه می دانی که روز جزا چیست؟ آن روز که کسی را بر دیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست، خاص خداست.