قصه عشق ما...
قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست
و با هواي ابري پاييزان
و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.
ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد
و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده
غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...
وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۸۷ ساعت 10:42 توسط
|