سرزمين آشنا
مينشينم كنار مزار شهيدي از جنس آسمان. يك سلام و صلوات و فاتحهاي هديه ميكنم. زيارت نامهي عاشورا اينجا تنها مونس و همدم من است. زمزمه ميكنم. خداي من تمام آن چه را كه بايد از اعماق چشمانم بريزد از دستانم ميريزد و من ناچار به كلمات پناه ميبرم. پناه به كلماتي كه بيشك از عمق چشمان اين شهيد به دستانم ميوزد. كلماتي كه از اشك چشمانم سبقت گرفتند و بر صفحهي دفتر خاطراتم ميدوند و بر من ميبارند؛ مانند باران شبهاي عمليات. اينجا به سراغ هر لالهاي كه ميروي، بوي كربلا ميدهد. بوي حسين و هفتاد و دو لالهاش را خوب از لابهلاي اين مزار حس ميكني پس زيارت ميكني و كربلايي ميشوي. آري كربلا همينجاست و بوي حسين در لحظهلحظهي اين فضاي روحاني جاري است.
كمي آن طرفتر به سراغ لالهاي ميروم بينام و نشان. عجيب است بوي آشنايي دارد. بوي سالهاي غربت را ميدهد. اين را از گرد و خاكي كه به گلبرگهايش نشسته، ميفهمم و از چشمهاي بارانيشان و از دستهاي سبزش كه خاطرات شبهاي عاشقي را روايت ميكنند . اين جا خاك هم حرف ميزند. حرفي از حضور كبوتراني كه در كشاكش تير و گلوله، بال و پرشان سوخت و لالههايي كه در خون تپيدند و نخلهايي كه تير خوردند تا عشق زنده بماند و بهشت در كوچههاي اين دشت برويد.
پس دوباره سلام هويزه ! سلام به چهره بهشتيات. و سلام به شهيدانت كه چشمان سبزشان زيبايي اين دشت را دوچندان كرده و من اين زيبايي را از ردّ پايشان ميخوانم. ردّ پايي كه هنوز روي خاك نشسته و با ما سخن ميگويد و ردّ پاي چشمانشان كه تا كوچههاي آسمان قد كشيد. كاش اين عشق و حضور خوب كه در چشمانم روييده، مرا دلتنگ اينجا نكند. خدا ميداند دلم برايتان تنگ ميشود و شما خوب ميدانيد كه چشمهايي ديگر به ديدنتان ميآيند. همان چشمهايي كه سراغ شما را در كوچههاي شهر ميگيرند. روي ديوارهايشان عكس شما را طراحي ميكنند و در دفتر دلشان از شما مينويسند و من هم ميخواهم دلم را اينجا بگذارم. كنار دلهايتان. پس شهدا هواي دلم را داشته باشيد.