تبليغاتX
عروج

عروج

خدایا ما را مورد شفاعت شهدا قرار بده

به خاطر شهدا

از دامن زن مرد به معراج رسد بر دامن پاک مادر شهیدان صلوات

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:43  توسط فاطمه و انسیه  | 

براي شادي روح شهدا صلوات
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:7  توسط فاطمه و انسیه  | 

شهادت

کجایند سبکبالان عاشق

ما هنوز شهادتي بي درد مي‌طلبيم، غافل از اينکه شهادت را جز به اهل درد نمي‌دهند.

 

آنانکه يک عمر مرده‌اند يک لحظه هم شهيد نخواهند شد.

 

اصلا مگر مرده‌گان هم شهيد مي‌شوند که ما شهيد بشويم!؟

 

شهادت تنها براي زنده‌هاست

 

شهادت را نه در جنگ بلکه در مبارزه مي‌دهند

 

آنچه ما در اوج دانستنمان مي‌دانيم، شهيد در حضيض لذتش مي‌بيند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:47  توسط فاطمه و انسیه  | 

در باره آمار شهدای 8 سال دفاع مقدس چه می دانیم ؟

 

 آنچه که در دفاع 8 ساله ملت ما را در مقابل ارتش عراق از دیگر جنگها متمایز می کند ، حضور گسترده و داوطلبانه مردم ایران در صحنه های نبرد است . در دفاع از مرزهای هر کشوری این فقط وظیفه ارتش و نیروهای مسلح آن کشور است که از کیان و خاک میهن به دفاع بپردازد اما در جنگ تحمیلی علیه ایران آنچه که بیشتر از هر موضوع دیگر نمود عینی داشت حضور اقشار مختلف مردم خصوصاً دانش آموزان و دانشجویان مسلمان کشور بود .

 این نمود قبل از هر چیز در میزان شهدای مقدس که سالها بعد از جنگ توسط بنیاد شهید ارائه شد ، مشهود است .

آمار شهدای دفاع مقدس :

188 هزار و 15 نفر شهید است که از این تعداد 235 / 171 نفر در جبهه های جنگ و 780 / 16 نفر بر اثر حملات هوائی و توپخانه ای دشمن به شهرها و مناطق مسکونی به شهادت رسیده اند .

 تعداد 770 / 132 نفر از شهدا مجرد ( 71 درصد ) و ما بقی متاهل بوده اند .

 44 درصد شهدا در گروه سنی 16 تا 20 سال و 30 درصد در گروه سنی 21 تا 25 سال ، 8 درصد در گروه سنی 26 تا 30 سال و ما بقی در سایر گروههای سنی قرار دارند .

 میانگین سن شهدا در زمان شهادت در حدود 23 سال بوده است و شهدای 20 ساله نسبت به سایر سنین بیشترین نسبت را داشته اند .

 از شهدای دفاع مقدس 45 درصد بسیجی ؛ 19 درصد نیروهای سپاه پاسداران ( وظیفه و کادر ) ؛ 23 درصد نیروهای کادر و وظیفه ارتش ؛ 8 / 2 درصد مردم عادی شهرها و مناطق مسکونی بوده اند .

 وضعیت شغلی شهدا در زمان شهادت ، این گونه بوده است :

 3 / 45 درصد شهدا دارای شغل نظامی و انتظامی ؛

 2 / 9 درصد مشاغل کشوری ؛

 5 / 18 درصد دانش آموز ؛

 3 / 1 درصد روحانی ؛

1 / 18 درصد مشاغل آزاد ؛

 2 / 1 درصد دانشجو ؛

 4 / 6 درصد نا معلوم ؛

 یاد شهدای گرانقدر و جانبازان عزیز و آزادگان سرافراز و تمامی رزمندگان 8 سال دفاع مقدس را گرامی می داریم .         

                                       التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:35  توسط فاطمه و انسیه  | 

هفته دفاع مقدس

 

یاد و خاطره شهدای ۸ سال دفاع مقدس را گرامی می داریم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:26  توسط فاطمه و انسیه  | 

مناجات در وصيت نامه شهدا

 

شهيد معلم مهدي رجب بيگي؛ متولد سال 1336:

«خدايا پرواز را به ما بياموز تا مرغ دست آموز نشويم و از نور خويش آتش در ما بيفروز تا در سرماي بي‌خبري نمانيم. خون شهيدان را در تن ما جاري گردان تا به ماندن خو نکنيم و دست آن شهيدان را بر پيکرمان آويز تا مشت خونينشان را برافراشته داريم. خدايا چشمي عطا کن تا براي تو بگريد، دستي عطا کن تا داماني جز تو نگيرد، پايي عطا کن که جز راه تو نرود و جاني عطا کن  که براي تو برود.»

***************

شهيد دکتر مصطفي چمران متولد سال 1311محل تولد تهران محل شهادت دهلاويه سال‌1360:

«بگذاريد بند بندم از هم بگسلد، هستيم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر مي‌کنم و خداي بزرگ خود راعاشقانه مي‌پرستم. آرزو داشتم که شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم. به کفر و طمع اجازه ندهم بر دنيا تسلط يابد.»

***************

شهيد مجتبي رسول زاده، محل تولد: تهران، مکان شهادت: خرمشهر به سال 1361:

«خدايا اگر مي‌داني که عاشقت شده‌ام، مرا به سوي خود فراخوان والا مرا رشد بده و توفيق تکامل الي‌الله نصيبم کن تا لايق شهادت گردم.»

***************

شهيد صفرعلي خاجوي، محل شهادت: شلمچه به سال 1365:

«اي خدا اگر مرا به جرمم مواخذه کني، تو را به عفوت بازخواست مي‌کنم و اگر مرا به آتش دوزخ ببري، اهل دوزخ را آگاه خواهم کرد که تو را دوست دارم.»

***************

شهيد مجيد پورکرمان محل تولد: تهران، محل شهادت: خرمشهر به سال 1361:

«من هيچ‌شاخه سبزي ندارم تا با خود به سراي ديگر ببرم، اما اميد دارم که اين شاخه‌هاي خشک شده در اين لحظات پرثمر و پرنعمت جان بگيرند و سبز شوند.»

***************

شهيد حسن رئوفي فريماني، متولد سال 1344 در تهران، محل شهادت پنجوين به سال 1362:

«خدايا کمکم کن تا پايم نلرزد و هدايت کن گلوله‌هاي آتشين مرا تا بر سينه دشمنانت فرود آيند و هنگامي که صلاح تو در آن بود که جان ناقابل اين حقير تقديم گردد، مهدي (عج) را بر بالينم فرست که سخت محتاج اهل بيت هستم. خداوندا درد تير و ترکش و خمپاره را تحمل خواهم کرد، اما اندوه خميني را هرگز.»

***************

شهيد حسين يحيايي محل تولد تهران به سال 1344، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«اي خدا، اين دلم، جانم، روحم فقط تو را مي‌خواهد. ديگر طاقت ماندن در ميان دنيا و دنيائيان را ندارد و مي‌خواهد از وادي پر از گناه و وادي ساده کوچ کند و در وادي عشق و صفاي روحاني فرود آيد. اي انسان‌ها روح روح را الهي کنيد، از مسير دنيا طلبي خارج و در مسير رضاي خدا وارد شويد و رضاي خدا بطلبيد.»

***************

شهيد سعيد هدي محل تولد مراغه، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خداوندا، مرغ ناچيز و محبوس در قفس، چشم به تو دوخته و با لرزاندن بال‌هاي ظريفش آماده حرکت به سوي توست. ما نه براي اينکه از قفس تن پرواز کند و در جهان پهناور هستي بال و پر بگشايد، نه زيرا زمين و آسمان با آن همه پهناوري، جز قفس بزرگتري براي اين پرنده شيدا نيست. او مي‌خواهد آغوش بارگاه بي‌نهايت را باز کني و او را به سوي خود بخواني»

***************

شهيد علي حسيني آقايي محل تولد تهران به سال 1341، به محل شهادت سومار 1361:

«خدايا، دل دردمندم شوق آزادي دارد تا از اين غربتکده سياه، تا از اين زندان عاشقان وصالت، نداي خود را به وادي عدم بکشاند و فقط با خداي خود به وحدت برسد.»

***************
شهيد حاج عبدالستار قنداني‌پور متولد سال 1340:

«خدايا، ريشه‌هاي اين علاقه به دنيا را در خاک وجود من بخشکان و تارهاي اين وابستگي را در زواياي قلب من بسوزان. خدايا، عشق به اين لجنرار متعفن که جامه مخالفت با تو را بر من پوشانده است. تو اين جامه را از تن من بيرون آور.»

***************

شهيد ابوالفضل راز فاني محل تولد تهران، محل شهادت در بند عراق به سال 1362:

«الهي، يا قدوس، با ارحم الراحمين، من ذليلم، من کوچکم، به عظمت خودت تواناييم ده. با نور خودت آشنايم کن، قطعه قطعه بدن پر دردم، عاشق اسلام و عاشق شهادت است. خدايا، نگذار چشم بسته از اين دنيا بروم.»

***************

شهيد احمد دادستان متولد 1347 در تهران، شهادت به سال 1362:

«اي مهربان، من نيز عاشق تو هستم. اي بخشنده مهربان کرمي در حق من کن و مرا ببخش و مرا در صف عاشقانت قرار ده. خدايا، وجود مرا براي لقاي خودت و رساندن عاشق به معشوق آماده ساز.»

***************

شهيد سيد داود مشکار گونه فراهاني متولد سال 1337 در تهران، محل شهادت اهواز به سال 1360:

«به نام او که از اويم، به نام او که زنده به اويم، زندگيمان به خاطر اوست، بودنم از اوست، رفتنم به اوست، يارم اوست، جانم اوست، معشوقم اوست احساسش مي‌کنم با قلبم، با ذره ذره وجودم و با تمام سلول‌هايم. اي همه چيزم، به يادت هستم. به يادم باش که بي‌تو هيچ و پوچ خواهم بود.»

***************

شهيد بهزاد حداد ماهي محل تولد تهران به سال 1348، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا دوست دارم که اگر شهيد شدم، بي سر باشم که در مقابل امام حسين (ع) روسفيد باشم... . خدايا، بر من رحم کن. خدايا هميشه  خواسته‌ام که شهيد شوم. اين آرزو را برايم برآورده کن.»

***************

شهيد جواد حيدري فرد محل تولد تهران به سال 1333، محل شهادت جزيره مجنون به سال 1362:

«خدايا، به تو پناه مي‌آورم از نفسي که سير نمي‌شود و از دانشي که سود نمي‌دهد، از نمازي که بالا نمي‌رود و از دعايي که به اجابت نمي‌رسد.

***************

شهيد بهنام يوسفي اردبيلي تولد به سال 1343:

«اي معبود من، اي آن که دل‌هاي پاک در لقاي تو مي‌تپد. خدايا، من با تو در شهادت دوستانم و به هنگام بلند شدن ناله‌هاي کودکان مادر از دست داده در بمباران‌هاي دشمن، با تو پيمان بستم و عهد نمودم که تا پايان راه بروم و حال بر پيمان خود وفا کردم. الهي، من به وفاداري و خلوص عمل نمودم، تو نيز مرا بپذير.»

***************

شهيد مجيد حاجي محمد زاده اصل محل تولد آذربايجان شرقي به سال 1341، محل شهادت شلمچه:

«الله اکبر، الله اکبر! چه زيبا معلمي هستي و چه مهربان محبت نمودي. من از تو تشکر مي‌کنم که توانستم درس خود را از تو بياموزم و در صحنه عمل امتحان دهم و اين کوچک را به وادي عشق منزلت دادي.»

***************

شهيد يعقوب مهدي زاده اصل محل تولد اردبيل به سال 1342، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«خدايا! اگر کمکم نکني، دستم نگيري، چه کنم و به کجا پناه ببرم. من به غير از تو کسي را ندارم، پناهي ندارم و تنها هستم. يا رب! دست اين بنده ناچيز را بگير و نداي او را که از اعماق قلب بر مي‌خيزد، گوش کن و مرا يک لحظه به حال خودمان وامگذار.»

***************

شهيد غلامرضا شاه ميرزايي محل تولد اصفهان به سال 1343، محل شهادت کردستان به سال 1364:

«خدايا، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند، به علي (ع) بگو که شيعيانش قيامت به پا کردند و به حسين (ع) بگو که خونش در دل‌ها مي‌جوشد. بگو از آن خون‌ها سروها مي‌رويد و ظالمان سروها را مي‌برند اما باز هم سروها مي‌رويند.»

***************

شهيد محمد حسين کاظمي محل تولد اصفهان به سال 1343، محل شهادت شلمچه به سال 1365:

«پروردگارا، جز شراب وصال تو چيز ديگري عطش مرا نمي‌کاهد و جز به ديدار تو چيزي ديگر عشق مرا خاموش نمي‌کند و جز ديدن رحمت تو در اين کار اشتياق مرا سير نمي‌سازد.»

***************

شهدا اینگونه با معبود خویش خلوت می کردند و مناجات می نمودند .....از همه شهدا التماس دعا داریم.

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 8:14  توسط فاطمه و انسیه  | 

ما می توانیم(خاطرات رهبر انقلاب)

ما می‌توانیم
در روزهای اول جنگ ، یك نفر نظامی پیش من آمد و فهرستی آورد كه انواع و اقسام هواپیماهای ما - جنگی و ترابری- در آن فهرست ذكر شده بود و مشخص گردیده بود كه چند روز دیگر همه‌ فروندهای این نوع هواپیماها زمینگیر خواهد شد؛ مثلاً این نوع هواپیما در روز هشتم، این نوع هواپیما در روز دهم، این نوع هواپیما در روز پانزدهم! این فهرست را به من داده بود كه خدمت امام ببرم، تا ایشان بدانند كه موجودی ما چیست. من به آن فهرست كه نگاه كردم، دیدم دیرترین زمانی كه هواپیمایی از انواع هواپیماهای ما زمینگیر خواهد شد، در حدود بیست و چند روز است؛ یعنی ما بیست و چند روز دیگر هیج هواپیمایی نداریم كه بتواند از روی زمین بلند شود! من وظیفه‌ام بود كه این فهرست را ببرم و به امام نشان دهم. ایشان به آن كاغذ نگاه كردند و گفتند: اعتنا نكنید؛ ما می توانیم! برگشتم و به دوستانی كه بودند گفتم: امام می گویند می‌توانید،‌آن هواپیماها، به همت شما و با توانستن شما هنوز پرواز می كنند؛ هنوز از بسیاری از تجهیزات پرنده این منطقه پیشترند؛ هنوز در مصاف با بسیاری از كسانی كه وسایل مدرن دارند، برتر و فایق‌ترند. از آن روز، نزدیك بیست سال می‌گذرد. این است معجزه‌ همت انسان! این است معجزه‌ ایمان! آنها را ساختند، آنها را تعمیر كردند، با آنها كار كردند؛ البته مبالغ نسبتاً قابل توجهی هم در اواخر به آنها اضافه شد، آنجه مهم است، روحیه و ایمان است؛ قدردانی چیزی است كه این انقلاب و این حركت عظیم به ما داده است؛ یعنی خودباوری ، یعنی استقبال ، یعنی عزت، یعنی قطع رابطه آقا بالاسری كسانی كه مدعی آقا بالاسری بر همه‌ دنیایند.

(بیانات در دیدار جمعی از پرسنل نیروی هوایی 19/11/1377)

برگرفته از سایت:

http://www.aftabnews.ir/vdcc1xq2biqpe.html

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:59  توسط فاطمه و انسیه  | 

محرم در اسارت

 

دشمن بعثی بیشترین حساسیت را در مورد محرم و عزاداری برای سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین(ع) از خود نشان می داد.

من نمی دانم چه رازی در این عزاداری نهفته است که در طول تاریخ همه جباران و مستبدان با آن مقابله کرده اند. تا جاییکه کمترین و مخفی ترین آن را هم تاب نیاورده اند.اما جالب تر اینکه با تمام این فشار ها عزاداری برای سید الشهدا علیه السلام در سخت ترین شرایط و در مخوف ترین و مستبد ترین حکومت ها زنده مانده و عاشقان حسین علیه السلام آن را سینه به سینه ، نسل به نسل و در زیرزمین ها و پناهگاه ها تا به امروز منتقل کرده اند.شیعیان شوروی سابق در دوران سیاه حاکمیت مارکسیسم,لنینیسم و استالینیسم که با اندک مظاهر مذهب به شدت برخورد می شد.به هرشکل ممکن دست از عزاداری برنداشتند.رضا خان قلدر نیز نتوانست با بگیر و ببندهایش شور عزاداری حسینی را از مردم ولایت مدار ایران بگیرد. دشمن خبیث بعثی نیز هرچه کرد نتوانست ذره ای از شور محرم بکاهد.در این  باره خاطرات زیادی وجود دارد که به نمونه هایی از آن اشاره می کنم.
یک سالی دشمن مصمم شده بود که روز عاشورا مانع عزاداری آزادگان شود.بهمین منظور برای هر آسایشگاه یک نگهبان گمارده شد.لذا عزیزان آزاده که خود را آماده کرده بودند تا از صبح عاشورا با مراسم زیارت عاشورا برنامه های خود را شروع کنند  و تا ظهر عاشورا به اوج شور حسینی برسند.اما نتوانستند بصورت جمعی در داخل آسایشگاه ها مراسم عزاداری و سینه زنی بر پا کنند.ساعتی به این منوال گذشت.هر گوشه ای از اردوگاه را که نگاهی می کردی شیفتگان ابا عبدالله علیه السلام را می دیدی که زانوی غم بغل گرفته و مظلومانه اشک می ریزند اما هر لحظه که می گذشت بغض فرو خورده در سینه ها سنگین تر و غیر قابل تحمل می شد.
ناله را هر چند می خواهم که پنهانش کنم                  سینه می گوید که من تنگ آإمدم ،فریاد کن
مگر می شود عاشورا سپری شود و ما از عمق جان فریاد یا حسین علیه السلام سر ندهیم اگر چنین می شد همگی دق می کردیم، در این سکوت مرگبار ناگهان صدای عزاداری و سینه زنی از همه جای اردوگاه بلند شد.نگهبان هاج و واج به هر طرف سرک می کشیدند اما کسی را در حال عزاداری و سینه زنی نمی یافتند.ناگهان یکی از سربازان رو به فرمانده شان فریاد زد:سیدی،بالحمامات،قربان داخل حمام هایند.
آری،بچه ها که صبرشان لبریز شده بود به داخل حمام ها هجوم برده بودند و در آنجا با شور زاید الوصفی عزاداری و سینه زنی برپا کرده بودند.در جایی که 20 نفر بیشتر گنجایش نداشت 50 نفر در حال سینه زنی بودند.نگهبانان موظف شدند حمام های مقابل آسایشگاه خود را نیز کنترل کنند.طولی نکشید ناگهان صدای سینه زن این بار با شدت بیشتر از فضای خالی بین آسایشگاه آشپزها و دفتر ارشد اردوگاه بلند شد وحدودا نیمی از بچه ها در آنجا جمع شده بودند و یکی از مداحان دزفولی نوحه ی «ای ذوالجناح با وفا»را با احساس عجیبی  و با صدای بلند می خواند و بچه ها با شدت به سینه می کوبیدند.طوری که می دانستند فرصتشان کم است و هر آن عراقی ها ممکن است سر برسند و عزاداری را متوقف کنند.پس باید آتش درون را که از درون عشق حسین(ع)شعله می کشید ، فرو می نشاندند.در عرض چند دقیقه چنان عزاداری بر پا  که صدای آن به همه جای اردگاه رسید و چندین نگهبان به آن سمت دویدند، اما قبل از اینکه به آنجا برسند و کسی را دستگیر کنند.بچه ها پراکنده شدند.
وقتی دشمن دید نمی تواند حریف اسرا شود همه را وسط اردوگاه جمع کردند و مجبور کردند که اسرا مشغول قدم زدن شوند و کسی حق نداشت به داخل آسایشگاه ها برود و نگهبانان از بالا و پایین مراقب بودند که کسی دست از خطا نکنند .آنها  قصد داشتند عاشورای آن سال به همین صورت سپری شود اما عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.در این هنگام زمزمه ی وای ،وای عمو ،عمو العطش از بین دو هزار آزاده شروع شد و به سرعت تمام فضای اردوگاه پر شد از صدای
وای؛وای ؛عمو عمو العطش       عمو جان مردم زسوز عطش
 و اینگونه عاشورای آن سال پر شورتر از هر سال جلوه کرد و نهایتا عراقی ها مجبور شدند عزاداری را آزاد کنند و خود نوار مقتل عبدالزهرا کعبی را از بلند گوها پخش  کردند و سوز و اشک دو چندان شد.
 
برگرفته از سایت:
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:48  توسط فاطمه و انسیه  | 

16 دی ماه سالروز حماسه خونین هویزه بدست دانشجویان پیرو خط رهبری و به فرماندهی دانشجوی شهید حسین علم

 

با سیری در گذشته نه چندان دور دانشگاه و با یادآوری فضای مسموم حاکم بر مرکز آموزش عالی، به هنگام نگاهی بر جدائی عمیق دانشگاه از امت، پرده از بسیاری از مسائل برداشته میشود. آری همان دانشگاه و دانشگاهی تا پاره ای از حرکت انقلاب اسلامی همچنان به راه خویش ادامه داد تا اینکه دانشجوی مسلمان با همیاری اساتید متعهد و معتقد به اسلام و انقلاب اسلامی پروازی را آغاز کردند که فولادین میله های دانشگاهی را که روزی باعث جدائی دانشگاه از کل جامعه بود از بیخ و بن برکندند.
آری اینک سخن از دانشگاهی است که سراسر میهن اسلامی وسعت آن است. دانشگاهی که "هویزه" آزمایشگاه آن بوده و خود گواهی میدهد که چگونه برادران دانشجوی مسلمان در این مسلخ چه بهایی سنگین پرداختند. آری عروج از حضیض فرهنگ وابسته تا اوج قله خونین سرخ شهادت.
راستی اگر دانشگاه در سرزمین به خون نشسته جنوب شهادت نمی خواند، چگونه یارای تطهیر فرهنگ طاغوت را می یافت. و اینک از تقدس روح پاک و مطهر عزیزان ما همانها که درس عشق آموختند و پیام خویش به ما ارزانی داشتند، دانشگاه در عمق میهن اسلامی شکل گرفته است.
عهد و پیمان بندیم که هرگز خط سرخشان را در دانشگاهها به دست فراموشی نخواهیم سپرد.

طی هشت سال جنگ تحمیلی، حماسه های زیادی آفریده شد كه هر یك از آنها ویژگی های خاص خود را داشت و در روند جنگ، مؤثر بود. یكی از این حماسه ها، حماسه هویزه است.

در حماسه هویزه که به عنوان اولین حمله سراسری ایران سازماندهی شده بود، تعداد زیاد شهیدان که از 29 شهر مختلف کشور بودند، موجی از شهادت طلبی در همه کشور ایجاد کرد. بنا به گفته بسیاری از رزمندگان خوزستانی، شهادت حسین علم الهدی که در ماههای شروع جنگ مسؤل تقسیم بندی نیروهای اعزامی سراسر کشور به خوزستان بود و سخنرانیهای آتشین وی که از صدای جمهوری اسلامی در همه جبهه ها و شهرهای خوزستان طنین افکن شد، موجی از شهادت طلبی در استان خوزستان ایجاد کرد. همچنین خبر شهادت مظلومانه دانشجویان پیرو خط امام که از شهرهای گوناگون بودند، در تمام کشور موجی از شهادت طلبی در جوانان به وجود آورد.

عملیات هویزه اولین حمله مهم ایران بود که بین نیروهای مردمی یعنی سپاه، ارتش، بسیج و عشایر هماهنگی کامل برقرار شد. ستاد مشترک ارتش طرحی تهیه کرد که مبنای عملیات نصر (هویزه) قرار گرفت. در این طرح چهار مرحله پیش بینی شده بود که در مرحله اول، جفیر و پادگان حمید، در مرحله دوم کوشک و طلائیه و ایستگاه حسینیه و در مرحله سوم خرمشهر آزاد  می شد. در  مرحله چهارم نیز تک به داخل خاک عراق به منظور تصرف حومه  بصره (تنومه) ادامه می یافت. عملیات هویزه چند درس بسیار اساسی برای پیشبرد جنگ به ما آموخت، درسهایی که از برکت خون شهدای هویزه به دست آمد و با آموختن این درسها بود که پس از چند ماه عملیات بزرگی مانند فتح المبین و بیت المقدس به وقوع پیوست. 
1- نیروهای مردمی گرچه دانشگاه جنگ ندیده بودند، اما توانستند چون نظامیان دوره دیده، وارد عمل شوند.
2- هماهنگی بین نیروهای مردمی و ارتش امکان پذیر شد و با این هماهنگی بر خلاف تبلیغات بنی صدر امکان از پای در آمدن ارتش عراق به وجود آمد.
3- برای عملیات باید خط مشی و نقطه ابتدا و منتهی مشخص شود. در عملیات هویزه، قصد ابتدایی از عملیات، آزادسازی پادگان حمید بود، اما وقتی ارتش عراق شکست خورد، نیروهای مخلص همچنان به پیش تاختند و به هدف آزادسازی خرمشهر به راه خود ادامه دادند که ناگهان ارتش عراق، همچون ماری زخمی، صدها تانک به منطقه اعزام کرد و رزمندگان پیش تاخته را پس از محاصره، قلع و قمع کرد.
5- نیروهای تازه نفس جایگزین خط شکنها می شدند. در عملیات هویزه تنها یک دستگاه وانت در اختیار نیروهای مردمی بود که آن هم آذوقه و وسایل آنها را حمل می کرد. حدود 150 نفر نیروی پیاده پس از طی مسافتی در حدود 25 کیلومتر خط مقدم عراق را شکستند و به نبرد با ارتش متجاوز عراق پرداختند و هیچ نیرو و امکاناتی برای جایگزین کردن خط شکنها پیش بینی نشده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:47  توسط فاطمه و انسیه  | 

«راز صبوري» مصاحبه با مادر شهيدان مرتضي و محمود بكايي

در دهم محرم سال 61 ه ق آن گاه كه حضرت زينب (س) در راه دين و اسلام و پشتيباني از ولايت فقيه و امام زمان خود آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام دو فرزند رعنايش را تقديم اسلام كرد ، ساعاتي بعد از شهداتشان به كنار برادرش نرفت تا برادر با ديدن عقيله بني هاشم شرمنده نگاه هاي خواهر شود و اين بانوي صبر و استقامت آن جا بود كه به زنان جامعه اسلامي فهماند كه تحت فرمان و پيرو و مريد خويش بودن يعني چه و در طول هشت سال دفاع مقدس مادران سرزمين پاك ايران با تاسي از بانوي كربلا به همه جهانيان فهماندند كه هر چه پير خمين بگويد ما تا پاي جان ايستاده ايم و به نداي امام زمان خود لبيك خواهيم گفت .

و اين بار خداوند مهربان توفيقي به ما داد كه پاي صحبت مادري بنشينيم كه دو كبوتر سپيد بال عاشق و زيبا را از روستاي كويه سفلي رودسر به سمت سرزمين عشق و عاشقي خوزستان پرواز داد تا آن دو كبوتر در آن سرزمين رداي سرخ شهادت را بر تن نمايند و چون سرو هميشه سبز و خوش قامت بمانند . مادر در كمال خوشرويي از ما استقبال كرد و با لهجه شيرين با ما هم كلام شد . ام البنين درواره متولد 3/10/31 اهل روستاي كويه سفلي از توابع رودسر هستم . پدر و مادرم به شغل كشاورزي و پرورش كرم ابريشم و ريسندگي مشغول بودند . سه برادر و چهار خواهر بوديم و من فرزند اول خانواده بودم و در تمام كارها كمك حال خانواده بودم .

29 بهار را پشت سر گذاشته بودم كه با آقاي علي اكبر بكايي ازدواج كردم . علي اكبر بيست سال از من بزرگتر بود و چون از همسر اولش بچه دار نمي شد به پيشنهاد پدر و مادر و نسبت فاميلي كه داشتيم ازدواج كرديم .

مي پرسيم حاج خانم مهريه تان چه قدر بود؟ نگاهش را به سمتم مي چرخاند و مي گويد هزار تومان ، مراسم عروسي ما هم خيلي ساده برگزار شد . همسرم مردي بسيار خوب و مومن بود . در محله براي خود شخصيتي داشت همه به او احترام مي گذاشتند و او هم هر چه از دستش بر مي آمد براي ديگران كوتاهي نمي كرد . مي گويد : پس از ازدواج در روستاي كويه خانه اي ساختيم . ابتداي زندگي خيلي سختي كشيديم . اما بحمدلله با تلاش و كوشش توانستيم به وضع زندگي خود سر و ساماني بدهيم . همسرم صاحب كارخانه برنج كوبي و زمين هاي زراعي و باغ ميوه شد و در آمد روز به روز بهتر مي شد . با تولد آقا مرتضي صفا صميميت در خانه ما موج زد . بعد از مرتضي ، محمود ، علي ، فاطمه و زهرا به دنيا آمدند . خانه زيبا و پر هياهو شد . بيست و چهار سال سايه پدر بر سر فرزندانم بود اما به علت بيماري سكوتي سخت در خانه سايه افكند .

علي اكبر مرد بسيار خوبي بود . تمام تلاشش اين بود كه بچه ها را در مسير راه ائمه اطهار هدايت نمايد . هميشه به ياد خدا بود و هر كاري كه انجام مي داد فقط رضاي خدا را مي خواست . با همسايگان و دوستان رابطه بسيار صميمانه داشتيم و اين حالات پدر به خوبي در وجود فرزندانم نقش بسته بود و فرزندانم به خصوص آقا مرتضي از دوران كودكي به مسجد و كارهاي مذهبي علاقه داشت . با آن كه مسير خانه ما تا مسجد طولاني بود اما او با عشق و علاقه ي خاصي به مسجد و نماز جماعت مي رفت .

يادم مي آيد آقا مرتضي زماني كه 7 ، 8 ساله بود مي رفت روي پيت نفت تا قدش بلند شود و اذان بگويد تا اهالي محل بشنوند . حاج خانم به زيبايي از آقا مرتضي و حاج محمودش ياد مي كند . و چشمانش پر از اشك مي شود . پس از سكوتي كوتاه مي پرسم حاج خانم چه كسي باعث شد تا شما با حضرت امام (ره) آشنا بشويد ؟ مي گويد قربان امام بروم .

در آن سالها چون در روستاي ما امكانات برق نداشتيم از احبار راههاي دور خبر نداشتيم ولي پسر هايم باعث آشنايي بيشتر من شدند بچه هايم در زمان پيروزي انقلاب با پخش اعلاميه ها نفرت خود را از حكومت ستم شاهي نشان مي دادند و با شروع جنگ آقا مرتضي در اوايل جنگ يعني سال 59 در حالي كه 26 سال داشت به جبهه رفت و حاج محمود هم در سن 18 سالگي يك سال پس از برادرش به جبهه اعزام شد . هر دو بسيجي داوطلب بودند و به امام (ره) علاقه زيادي داشتند و مي گفتند چون امام (ره) فرموده به جبهه مي رويم و زماني كه دلتنگشان مي شدم با خاطره هاش زندگي مي كردم و به سفارشهايي كه داده بودند گوش مي كردم و به مزار شهدا مي رفتم و براي رزمندگان دعا مي كردم .

آرزوهاشان فقط اين بود كه شهيد شوند مي گفتند : مادر دعا كن در راه خدا شهيد شويم همانند امام حسن و امام حسين (ع) . آرزو داشتند كه مملكت خوب شود . مي گفتند ما مي رويم تا مملكت خوب شود و چيزي نمي خواهيم . فقط اسلام پاينده و پيروز باشد . آقا مرتضي 27 ساله بود كه به اصرار خانواده ازدواج مي كند

حاج محمود هم ازدواج مي كند و به سنت پيغنبر عمل مي كند.خدا به ايشان سه فرزند مي دهد كه سومين فرزندش 13 روزه بود كه او براي چندمين بار به جبهه مي رود و پس از مدت كوتاهي شهيد مي شود . مادر مي گويد: وقتي كه شهادت حاج محمود را از سپاه به من خبر دادند به آقا امام حسين (ع) متوسل شدم و از آقا خواستم كه به من صبر و تحمل زياد بدهد . حاج مرتضي در سال 61 مفقود الاثر مي شود و پس از 13 سال به آغوش خانواده بر مي گردد و از او جز استخواهايي بياد گار نمانده بود و حاج محمود هم پس از هشت سال عشق و عاشقي در مناطق جنگي در عمليات بيت المقدس 7 در مشهد شهداي شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل مي آيد .

مادر به كربلاي معلي و مدينه منوره سفر كرده . با چشماني اشك بار به ياد دست نوشته هاي حاج محمودش مي افتد آن جا كه به همه گفته : خود را درگير دنيا نكنيد و غرق دنيا نشويد و به فكر آخرت باشيد و در توصيه به خواهران ايران اسلامي مي گويد : حجاب خود را حفظ كنيد . و خود را با دعا و چيزهايي كه ارتباط شما را با خداوند نزديك مي كند بيشتر مأنوس شويد . صداي مادر پر از لرزش مي شود و مي خواند :

تنم افتاده در ميدان نوازش كن تو ما را بيا مادر به قربانت زنم بوسه به دستانت نوازش كن تو ما را الله اكبر ... خميني رهبر مرگ بر ضد ولايت فقيه درود بر شهيدان، درود بر رزمندگان اسلام مرگ بر آمريكا ، مرگ بر اسرائيل

سفارش پاياني مادر به همه مسئولين اين است كه از شهدا غافل نشوند و راه امام (ره) و شهدا را ادامه دهند و با برگزاري يادواره هاي شهدا و تبليغ رسالت شهدا به آرمانها و اهداف آنها جامه عمل بپوشانند و به مردم نشان بدهند كه شهدا چه بودند و چه كردند و ما بايستي در مقابل ايثارگريهاي آنها چه كار كنيم .

موقع خداحافظي از اين مادر بزرگوار صفا و معنويت فضاي اطرافمان را پر كرده بود و چشمان اشك بار همه اين را به خوبي نشان مي داد كه همانند ”حاجي محمود“ و ”مرتضي بكايي “ديگر لقب بكايي گرفته ايم .

 

منبع: http://www.dsrc.ir/Contents/view.aspx?id=1172 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:17  توسط فاطمه و انسیه  |